محمد رضا حیدر زاده

مصطفی،مردی است بلندبالا و چهارشانه، با اندام و استخوان‌بندی درشت. رخسارش خوش‌آیند، قیافه‌اش گلاب رخسار، چهارگوشِ کشیده و بلند، مانند بیشترین شهروندان تبریز و یزد و کرمان. با موهای مشکی و ابروان پرپشت و به‌هم‌پیوسته و سیاه.
 این مصطفی که فامیل «پایان» را یدک می‌کشد، نوشگاهی دارد که در آن چای و قهوه و صبحانه در اختیار مشتری‌ها قرار می‌دهد. طبیعی است که اکثر مشتری‌هایش را اهالی شریف آذربایجان تشکیل بدهند و بعضی‌ها طبق عادت، هر روز برای بازی دبلنا مشتری دائمی بودند.
 مصطفی پایان، صدای زیبایی دارد و در رادیو می‌خواند. عمده شهرت او به ‌سبب خوانندگی‌اش است. در همان روزها نخست‌وزیری بر سر کار است با نام «ساعد مراغه‌ای». به علت همولایتی بودن با مصطفی، از صدایش لذت می‌برد. دوستان ساعد برای خوشامد او مصطفی را به مجلس جشنی که به افتخارش برپا کرده بودند، دعوت می‌کنند. 
در یکی از این مهمانی‌ها مصطفی پایان آواز خواند. آوای آفرین ـ آفرین یا ساغلی ـ ساغلی و کف زدن باشندگان به درازا کشید. پس از پایان خواندن، «ساعد» نخست‌وزیر در کنارخودش جا باز کرد و مصطفی را فراخواند که در کنارش بنشیند. پس از آن گفت:«این همولایتی من نه‌ تنها آواز را خوب می‌خواند،نویسنده خوبی هم هست»!
 مصطفی‌پایان گفت:«از لطف جناب نخست‌وزیر ممنونم. نه، من سواد خواندن و نوشتن هم ندارم»! ساعد گفت: «می‌شنوید، علاوه بر هنر و ادب، تا چه اندازه فروتن است و شکسته ‌نفسی می‌کند، خود را بی‌سواد می‌شناساند. این در حالی است که خودم چندین کتاب خواندم که در آخرش امضای او را داشت. نوشته بود«پایان»! من سفارش دادم برایم چند قفسه بسازند تا آنچه در آخرش امضای او را دارد بخرم. به شما می‌سپارم هرکتابی که در آخرش امضای «پایان» دارد، بخرید و بخوانید تا بدانید چه اندازه باسواد است»!.... 
**
کتاب«داستان‌های میبد و افسانه‌های دیگر» نوشته«مهمند شیدرنگ»توسط انتشارات میبد روانه بازار کتاب شده است. نویسنده که اکنون ۹۷ سالگی خود را پشت سر گذاشته، داستان‌هایش را بین ۲۰ تا ۳۰ ‌سالگی نوشته، سپس از زادگاهش میبد به تهران آمده و به نویسندگی ادامه داده است. 
او در کتاب«داستان‌های میبد و افسانه‌های دیگر» سعی نموده واقعیت و تخیل را در هم بیامیزد و داستان‌هایی سرشار از لطافت و طنز بنویسد. داستان  های این کتاب از جمله:«حمام متروک»، «نعل»،«پایان»و«سزای پاکان»، نمود موفقی از چنین دیدگاهی است.
در داستان«نعل»عربی کوچ کرده، به همراه خانواده در حوالی «قم» اتراق می‌کند. بر اثر مرور زمان، جا و مکانی به‌هم می‌زنند و زندگی‌شان سروسامانی می‌گیرد تا این که از قضای روزگار، مرد عرب روزی پایش به نعلی گیر می‌کند، آن را بیرون می‌کشد و به خانه می‌آورد.
 همین مساله باعث می‌شود که او خودش را صاحب اسب بداند. آخوری برایش درست می‌کند و آنقدر به آرزویش پر و بال می‌دهد که واقعاً تصور می‌کند صاحب اسبی راهوار است و می‌تواند به شهری که از آن آمده برود و برادرش را نیز به‌ همراه بیاورد.این مساله باعث تمنای زنش عایشه هم می‌شود که توقع دارد پدر پیرش را هم همراه بیاورند و بر اثر همین اختلاف و لجبازی، کارشان به رفتن نزد قاضی و طلاق می‌کشد و زندگی‌شان نابود می‌گردد!...        

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی